تبليغاتX
هبوط در کویر

سیری در اندیشه های معلم شهید دکتر علی شریعتی

روی نیمکتی نشسته ام و غرق تماشای منظره ای هستم، مرد میانسالی به طرفم می آید و از من می خواهد که متن یک آگهی را برایش بخوانم. می گوید:

«حروفش خیلی ریز است. عینکم را در خانه جا گذاشته ام و نمی توانم بخوانم.»

سعی خودم را می کنم ، اما نوشته ها خیلی ریز است، من هم چشمم ضعیف است و اتفاقا من نیز عینک مطالعه ام را به همراه ندارم. از مرد عذر می خواهم.

مرد می گوید: « خوب، فراموشش کنیم. یک چیزی را می دانید؟ من فکر می کنم چشم خدا هم ضعیف است. نه اینکه پیر شده، اما خودش اینطوری می خواهد. این طوری، وقتی کسی اشتباهی می کند، درست نمی بیند. و چون دلش نمی خواهد نادیده قضاوت کند، او را می بخشد. »

می پرسم: «خوب، پس تکلیف  "کارهای نیک" چه می شود؟»

مرد می خندد: « خوب، خدا هیچ وقت عینکش را در خانه جا نمی گذارد.» و به راهش ادامه می دهد.

+ نگاشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 14:8  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

اگر می توانستم
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی خیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچه ها
فقط یک نفس می توانست
طنین عبوری نسیمانه را به خاط سپارد
اگر آسمان می توانست ، یکریز
شبی چشمهای درشت تو را جای شبنم ببارد
اگر رد پای نگاه تو را باد و باران
از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد
اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد
اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را برای کسی باز می کرد
و می شد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمی ریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد
اگر کوها کر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد می ایستاد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را می توانستم ای دور از دور یک بار دیگر ببینم

برای خوندن چند تا شعر قشنگ دیگه می تونید برین به ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نگاشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 11:32  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

مردم دوستي علي (ع) و علي دوستي مردم، يکديگر را تصديق مي کنند و نشان مي دهند که بزرگ، کسي است که دوستدار نيکي باشد و در راه آن شهيد شود. علي (ع) همان شهيد بزرگوار است.

در ميان انسانها، خوبي هاي بسيار سراغ داريم که مورد توجه و علاقه آنها هستند، هر گاه به خير و نيکي ستمي برسد، در واقع به همه انسانها ستم شده است و هر گاه خير و نيکي مورد تعظيم قرار گيرد همه انسانها مورد تعظيم قرار گرفته اند.

اگر صفحات تاريخ را بررسي کنيد. اين حقيقت مسلم را مي يابيد که در ميان شخصيت هاي بزرگ، کمتر کسي را مي توان يافت که همانند علي بن ابي طالب (ع) مورد علاقه و محبت و تعظيم و تجليل و حمايت انسانها قرار گرفته باشد و حوادث و وقايع زندگي او، اين چنين مورد توجه قرار بگيرد.

اين محبت در دلها موج مي زند و وجدان آدمي را از انحراف حفظ مي کند و در عرصه تابش آن باطل و تبهکاري خوار مي گردد.

چنين محبتي انسان را در پناه حق قرار مي دهد و وجدان او را نگهبان و پاسداري مي کند.

حتي در اين محبت آنچنان خاصيت شگفت انگيزي است که ملوان کشتي را که از بالا و پايين دچارحادثه گشته و مسافرانش غرق شده يا در آستانه غرق شدن هستند و بادهاي مخالف از هر سو او را تهديد مي کند نجات مي دهد.

آري علي (ع) در گذرگاه تاريخ به عنوان امام حق و نيکي همانند کوهي استوار قرار گرفته به گونه اي که حوادث کوبنده و بادهاي سخت آن را متزلزل نمي کند.

آنان که با علي بن ابي طالب(ع) دشمني مي کردند خود گمراه شدند و ديگران را هم گمراه ساختند، سرانجام سربه زير خاک فرو بردند و خاموش شدند و از آنها نام و نشاني جز لعن و نفرين انسانهاي خشمگين باقي نماند.

وجدان پاک انسانها درباره آنها اين طور قضاوت کرد که از بين رفتند و ذليل شدند.

اگر گناه و زشتي و تبهکاري در پيشگاه وجدان انسان ارزش داشته باشد، آنها هم ارزشي دارند.

پسر ابوطالب شعله اي فروزان در دلها و حرارتي نيرو بخش در جانها و منطقي شفابخش درعقلهاست. او را سخني است حکيمانه و اخلاقي است بزرگوارانه، خداوند هرگز آسمان را زمين، و زمين را آسمان نمي کند! تاريخ گواه صحت اين مدعاست.

شخصيت علي (ع) از هر جهت براي مردم شگفت انگيز است. رشته محبت او از هر طرف به قلب هاي ايشان پيوند يافته است. بسيارند کساني که درباره اين گوهر يکتا سخن گفته اند و شگفتي و محبت خود را ابراز داشته اند، همه آنها در يک نقطه تلاقي مي کنند و بر سر يک موضوع اتفاق نظر دارند که علي(ع) نمونه والاي فکر و بيان است.

او شخصيتي است که به نور وجدان روشن مي شود. از همين جهت است که او سزاوار شگفتي و شايسته محبت عميق است.

در ميان مردم هستند کساني که نشان پيامبري بر سينه اسرار آميز علي (ع) مي زنند. اين مساله چندان تعجب آور نيست، زيرا يکي از بارزترين صفات علي (ع) اين است که با مردان بزرگ جهان بشري در يک نقطه تلاقي مي کند.

اين مردان بزرگ نسبت به انسانها سمت پدري دارند، اما نه پدر جسماني که به مساله زناشويي و توليد نسل مربوط مي شود. بلکه پدري آنها نمونه اي از پيوند انسان به انسان و زندگي آنان به يکديگر است.

بنابراين، پدري آنها وسيعتر وعميقتر از پدري نسبي و معمولي است. اين پدران انسانيت برتر و والاتر از آنند که در چارچوب ويژگي هاي قومي يا ملي محصور شوند. تاريخ کوشش کرده است که اين کار را انجام دهد. اما آنها از هر قيد و شرطي آزادند و تاريخ بايد در اين مورد کنار گذاشته شود.

از اين جهت است که مي بينيد علي (ع) در جهان آن روز، همچون پدري روحاني است که بسياري از مردم با همه اختلافاتي که داشتند خود را به او منسوب مي کردند. آنها پناهگاهي مي جستند که مظهر واقعي ارزشهاي انساني باشد. اين پناهگاه کسي غير از علي (ع) نبود. او پدر همه شهيدان است. فرزندان روحاني او با شهادت وي به خويشتن تسليت گفتند.

علي (ع) آن بزرگمردي است که وجدان بشري در برابر تاريکي هاي خود خواهي، از او روشني مي گيرد، همان خود خواهي هايي که زمامداران عصري علي (ع) و اکثر زمامداران تاريخ در آن سقوط کرده اند.

علي (ع) آن بزرگمردي است که وجدان ها و انديشه ها را آنچنان به حرکت در آورد که در جريان خود ديگر به کمکي احتياج پيدا نکرد و زمان و مکاني را در آن تاثيري نبود.

حق جويان و عدالت خواهان در ميان مردم پناهگاهي جز علي (ع) نداشتند.

او پدري مهربان بود که سايه بلند خود را بر سر کساني مي گسترد که احساس مي کردند بيداد گران عدالت را با ستم خود از بين مي برند وعاطفه را با سنگدلي پايمال مي کنند و نيکي را با تبهکاري نابود مي سازند و دولت و سلطنت خود را براساس گناه و ظلم بنيانگذاري کرده اند.

پيروان امام که در ظلمات تاريخ با نور هدايت او گام برمي داشتند چنان دلهايشان از محبت او مالامال بود که زبان و قلم از شرح آن ناتوان است. جانبازي آنان در اين راه به گونه اي است که در تاريخ نمونه آن را نتوان يافت.

جرج جرداق

+ نگاشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 14:1  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

تموم شد، چقدر زود تموم شد، چقدر غم انگیزه شبی که فرداش قراره عیدت باشه ، اونم چه عید بزرگی ، حس می کنی که غم همه وجودتو گرفته، و این شب عیدته که داره با یه بغض عجیب غریب و خیلی عمیق سپری می شه، حیف از این فرصت، حیف از این ماه...، که تموم شد و چقدرم زود تموم شد، اصلا شما فهمیدین که کی شروع شد و کی تموم شد؟

حیف از اون  همه قشنگی ، حیف از اون  همه زلالی ، حیف از اون همه یکرنگی،  حیف اون شبای قدر، حیف اون سحرها،  حیف اون صدای آرامش دهنده ربنای دم افطار که تو دل و جون هممون لونه کرده حتی اونایی که روزه نمی گیرن! حیف اون افطاری های ساده و بی آلایش ، حیف اون دور هم جمع شدنای اعضای خانواده ها که شاید سال به سال یکی دوبار بیشتر اتفاق نیفته! حیف ، حیف ، حیف ...!

چه ماه شگفت انگیزیه این ماه رمضون! اگه یه پلی بک یکماهه تو زندگیت بزنی ، یاد خیلی چیزا می افتی، یه خیلی چیزا فکر می کنی... به صفا و محبت یه مادر سر سفره سحری،  به زلالی دعای یه مادر بزرگ سر سفره افطار، به سادگی افطاری هایی که تو کوی و برزن موقع اذان ، هر گوشه و کناری دیده میشد،  به زیبایی شعف لابلای خطوط چهره یه کودک که دین پدرش ادا شده و از زندان آزاد شده،  به معصومیت لبخند تو چهره یه بچه یتیم که یه نفر سرپرستیش رو قبول کرده و به خیلی چیزای دیگه. یاد این چیزا آدم ناراحت که نمی کنه هیچ بلکه کلی هم خوشحال می کنه، که عجب  آدمای نیکوکاری هستیم ما ایرانیا، عجب مملکت قشنگیه این  ایران خودمون ، عجب مذهب زیبایی اسلام و ...!

اما این داستان یه جاهای غم انگیزی هم داره، اون چیزی که داره شب عیدت رو خراب می کنه رو میگما...، آره فکر بعضی چیزا عجب ذهن آدم رو آشفته می کنه ! فکر نگاه منتظر مادری که انگار از فردا دیگه قرار نیست فرزندانش رو ببینه و شاید این انتظار تا ماه رمضون بعدی طول بکشه،   نگاه معصومانه یه بچه یتیم دیگه که حداقل باید تا ماه رمضون بعدی منتظر بمونه تا شاید اون موقع یه حامی براش پیدا بشه، ضجه دردناک صدها بچه ی دیگه ای که پدرشون تو زندانه شاید به خاطر صد هزار یا دویست هزار تومان اصلا یک میلیون تومان، و احتمالا باید تا ماه رمضون بعدی منتظر بمونن تا نوبت به اونها برسه، و هزاران فکر این تیپی دیگه ای که تو یه همچین شبی میاد سراغ آدم. آره ، این چیزا که هیچ ، تازه از فردا قراره اتفاقات دیگه ای هم بیفته...،  ازفردا دیگه خیلی از ما ها مواظب این نیستیم که به هر کسی هر تهمتی و بهتانی نزنیم، از فردا دیگه برای خیلی هامون مجاز میشه که به خاطر یک ریال ، دو ریال کلاه سر هموطنمون بذاریم، از فردا دوباره می تونیم دروغ بگیم، دروغهای جور واجور ، از فردا حتی به خودمون زحمت نمیدیم به خاطر گول زدن خودمون هم که شده حداقل روی بعضی از دروغ هامون برچسب مصلحتی بودن بزنیم تا مثلا شرمنده وجدان خودمون نشیم، آره خیلی هامون از فردا میشیم دوباره همون آدمای قبل از ماه رمضون، چون که اینجا ایرانه و ما هممون ایرانی هستیم و متاسفانه خوب بودنمون موسمیه و این یکی از بزرگترین دردای ماست.

خیلی جالبه اکثر ماها فقط تو یه موعدهای خاصی مثل ماه رمضون و حداکثر دهه اول محرم وظایف شرعی محول شده مون رو انجام می دیم ، تازه کلی هم برای همدیگه نوشابه باز می کنیم که عجب ملتی هستیم ما ، عجب کارایی می کنیم ما و ...

انگار نه انگار که مسلمانیم، انگار نه انگار که ما شیعه علی (ع) هستیم، انگار نه انگار که علی (ع) همیشه از یتیمان دلجویی می کرد نه فقط ماه رمضون، انگار نه انگار ...!

آره، از فردا با خیال خام پاکی بعد از ماه رحمت، بازم مثل کبک سرمون رو فرو می کنیم زیر برف و  لوح به اصطلاح سفید دلمون رو دوباره شروع می کنیم به خط خطی کردن، تا سال بعدی بیاد و احتمالا ماه رمضونی و یه پاکی تصنعی دوباره و  تداوم مسخره این دور باطل تو زندگی خیلی هامون!

 

+ نگاشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 12:53  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

اگر گوجه فرنگی می خواست خربزه ای باشد،

مسخره ای بیش نمی شد.

همواره در شگفتم،

که بس مردمان در این دغدغه اند،

که چیزی باشند که نیستند!

چرا باید خود را مسخره نمایاند؟

میتسوئو آئیدا(۹۱-۱۹۲۴)

+ نگاشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 11:9  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

بسمه تعالي

خدایا، به جامعه ام بیاموز که تنها راه به سوی تو، از زمین می گذرد، اما به من بیراهه های میان بر را نشان بده.

خدایا، به مذهبی ها بفهمان که آدم از خاک است ، بگو که: یک پدیده مادی نیز به همان ماده خدا را معنی می کند که یک پدیده غیبی، در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت. و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید، پس از مرگ هم به هیچ کار نخواهد آمد.

خدایا، به من توفیق تلاش در شکست ، صبر در نومیدی ، رفتن بی همراه ، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش، فداکاری در سکوت ، دین بی دنیا ، مذهب بی عوام ، عظمت بی نام ، خدمت بی نان، ایمان بی ریا ، خوبی بی نمود، گستاخی بی خامی ، مناعت بی غرور، عشق بی هوس ، تنهايي در انبوه جمعيت ، دوست داشتن بي آنكه دوست بداند ، روزي كن!

خدايا، مرا با ابتذال آرامش و خوشبختي مكشان ، اضطراب هاي بزرگ ، غم هاي ارجمند و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا كن . لذت ها را به بندگان حقيرت ببخش و درد هاي عزيز به جانم ريز!

خدايا، انديشه و احساس مرا به حدي پايين مياور كه زرنگي هاي حقير و پستي هاي نكبت بار و پليد شبه آدم هاي اندك را متوجه شوم ، چه ، دوست مي دارم بزرگواري گول خور باشم تا ، همچون اينان ، كوچكواري گول زن!

دوست نداشتم وسط پروژه اي كه احمد شروع كرده بود ، مطلبي رو بنويسم ، اما با توجه به مشغله هاي احمد چون ديدم كه در آپ شدن وبلاگ تاخير ايجاد شده ، به عنوان آنتراكت خواستم يه مطلب بنويسم، كه هم حوصلمون از مطالب طولاني سر نره ، و هم يه لطافتي در روحمون حاصل بشه ،  اميدوارم كه از خوندنش لذت برده باشين!

+ نگاشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 21:42  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

شگفتا که قرآن به یک سوره کوچک ختم می شود . آن هم به نام سوره استیعاذ( پناه بردن به الله). آن هم پناه بردن پیامبر بفرمان خدا و در پایان قرآن ! طرز بیان بسیار معنی دار است: « الله» به «الناس» ( توده مردم) اضافه شده است و سه بار تکرار و هر بار الله به یک صفت و قدرت ویژه ذاتی اش توصیف شده است. قل اعوذ برب الناس - ملک الناس - اله الناس .

در آیه اول : قدرت اربابی حاکم بر توده (زر) از طبقه اربابان مردم،در آیه دوم: قدرت ملوکیت (زور) از طبقه زمامداران و در آیه سوم: قدرت الوهیت از طبقه روحانیون (تزویر) که در مذاهب غیر اسلامی دارای ذات الهی و آب و گل ماورایی غیر خاکی هستند ، نفی می شود . (یقینا باید بین مفهوم روحانیت مطرح شده در این جمله و مفهوم عالم دینی در اسلام تفاوت قائل شد ، البته و صد البته که در جرگه عالمان دینی اسلامی نیز هستند کسانی که نقش همان روحانیون متزور ادیان دیگر را ایفا می کنند، ولی این مسئله هرگز برهان قابل قبولی برای نفی وجود و نفی اثر عالمان راستین دینی جهان اسلام نخواهد بود.)

انحصار این سه قدرت به الله به این معنی است که ادعای داشتن چنین قدرت هایی از طرف افراد یا طبقات سه گانه حاکم بر مردم  ادعای خداییست و پذیرفتنش نیز پرستش غیر خداییست و اینکه اسلام همواره تکرار می کند که : « الحکم الا لله » « یکون الدین کله لله» و «المال لله» ، خداوند مشخص می کند که ناس فقط یک «رب» دارد و آن هم « الله » است و یک معبود بیشتر نیست، آن هم « الله » است و یک مالک بیشتر نیست آنهم «الله» است. اینست معنای عبودیت در توحید، که عامل آزادی انسان در تاریخ است.

+ نگاشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 21:5  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

خدایا:پارسایان بزرگی را که در انزوای ریاضت و عزلت پاک عبادت یا علم یا هنر به «کشتن نفس» کمر بسته اند، هر چه زود تر توفیقشان ده ! تا در این طبیعت خوب خدا که هر موجودی را جز اینها معنایی است و در این اندام زنده جهان، هر ذره اي جز این انگل ها، سلولی و در این نظام هماهنگ خلقت، هر مخلوقی را جز این پاکان پوک، یا پوکان پاک نقشی است، جایی برای حشره ای که می داند چرا زندگی می کند، تنگ نباشد و خلقت از بیهودگی و عبث پاک گردد و در چشم ظاهر بین پیر حافظ، خطایی بر قلم صنع نیاید.

خدایا: به «سارتر» بگو اگر ملاک خیر را هم خود من - آنچنانکه می خواهم - می سازم، پس نیت خیرlebonsens) ) كه ملاك اخلاق مي گيرد چيست؟

خدايا: به ماترياليست ها بگو كه انسان درختي كه در ناخود آگاه، در طبيعت، تاريخ و جامعه مي رويد نيست.

 

اوقاتتون خوش، نماز و روزه هاتون قبول و موفق و مويد باشين !

+ نگاشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 21:1  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

                                    به نام پروردگار عشق و خالق زيبايي ها

 

روز هاي نسبتا زيادي بدون شما خوبان سپري كرديم ، چه صبح هايي كه بدون شما ولي با ياد شما به شب رسانيديم و چه شبهايي كه درهجر و فراغ شما صبح نموديم، دوست داريم باور نماييد كه در تمام اين مدت خود ما نيز همچون شما و حتي بيشتر از شما در رنج و عذاب بوديم ، رنج و عذابي كه گرچه تحمل ناپذير و جانفرسا بود ولي شرايطي را برايمان به وجود آورد كه قدر عزيزانمان را بيشتر بدانيم و متعهد تر از گذشته نسبت به ادامه راهمان مصمم شويم، حال گرچه مي دانيم و مطمئنيم كه خاطر همه شما عزيزان از دست ما و نبودن و ننوشتنمان مكدر است ، ولي حيف و صد حيف كه كاري جز اظهار شرمندگي و عذر خواهي از شما ، از دستان ناتوان ما بر نمي آيد، در عوض هم اكنون در پيشگاه تمامي بزرگواران تعهد مي نماييم زين پس هبوط حتي در سخت ترين شرايط نيز تنها نخواهد بود و مخاطبانش را تنها نخواهد گذاشت...! و چه شادمانه است تكرار فرياد گونه اين جمله كه ما برگشتيم و ما برگشتيم و ...! 

حال برای اینکه این پست ما نیز خالی از کلام دکتر شریعتی نباشد شعر زیبایی از ایشان را تقدیمتان می کنیم:

 

                                                     پوپک شیرین سخنم!

 

 

پوپكم !

     پوپك شيرين سخنم !

          اين همه فارغ از اين شاخه به آن شاخه مپر،

                 اين همه قصه شوم از كس و ناكس مشنو ،

                       غافل از دام هوس

                             اين همه در بر هر ناكس و هر كس منشين .

پوپكم پوپك شيرين سخنم !

      تويي آن شبنم لغزنده گلبرگ اميد ،

            من از آن دارم بيم ،

                 كاين لجن زار تو را پوپكم آلوده كند ،

                     اندرين دشت مخوف،

                          كه تو آزادي اش اي پوپك من مي خواني

زير هر بوته ي گل ،

     لب هر جويه ي آب،

           پشت آن كهنه فسونگر ديوار،

                 كه كمين كرده تو را زير درختان كهن ،

                       پوپكم! دامي هست ،

                              گرگ خونخواره ي بدكاره ي بدنامي هست.

سال ها پيش دل من كه به عشق ايمان داشت ،

         تا كه آن نغمه جان بخش تو از دور شنيد ،

              اندر اين مزرع آفت زده شوم حيات ،

                   شاخ اميدي كاشت.

                         چشم بر راه تو بودم كه تو كي مي آيي.

                                بر سر شاخه ي سر سبز اميد دل من ،

                                      كه تو كي مي خواني.

 پوپكم يادت هست ؟

      در دل آن شب افسانه يي مهتابي ،

           كه بر آن شاخه پريدي ،

                لحظه اي چند نشستي ،

                    نغمه اي چند سرودي ،

                        گفتم اين دشت سيه خوابگه غولان است ،

                             همه رنگ است و ريا ،

                                  همه افسون و فريب .

صيد هم چون تويي اي پوپك خوش پروازم ،

       مرغ خوشخوان و خوش آوازم

            به خدا آسان است.

اين همه برق كه روشنگر اين صحرا است ،

        پرتو مهري نيست ،

              نور اميدي نيست ،

                   آتشين برق نگاهي ز كمينگاهي هست ،

                        همه گرگ و همه ديو ،

                              در كمين تو و زيبايي تو ،

                                   پاكي و سادگي و خوبي و رعنايي تو .

                                        مرو اي مرغك زيبا كه به هر رهگذري ،

                                               همه ديو اند كمين كرده نبينند تو را ،

                                                   دور از دست وفا پنهان از ديده ي عشق ،

                                                         نفريب اند تو را .

 

                                                                                                                                         دکتر شریعتی - شهریور ۱۳۳۶

 

+ نگاشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 0:34  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

یک نمونه اش ، داستان قیام امام حسین (ع) است و یا نمونه دیگرش شهادت حضرت فاطمه (س) ،  خونی که برای شهادتی حماسی بنا شده است وسیله تخدیر شده، یعنی چه؟! راه تبدیل حماسه به تخدیر این است که اول عوامل تعریف کننده و حماسی را از بین ببریم و بعد عوامل تخدیر کننده و"شل کننده" را در آن وارد و تبلیغ کنیم تا اینکه خونی آنچنان جوشان به صورت یک مایه مسکن در آید و متحجر شود و دائم دور هم بچرخیم و بچرخانیم و بر الفاظی که نمی شناسیم و داستانی که در نمی یابیم گریه کنیم و تکرار کنیم! گریستن بر کسی که نمی شناسیم مثل خندیدن است ! چه فرقی می کند؟ آنها که سب علی می کنند، چرا سب علی می کنند ؟ چون نمی شناسدش و همان اندازه تاثیر ندارد که آنهایی که مدح علی می کنند و نمی شناسندش ؟!! در سوگواری و ذکر و یادآوری هم همینطور است ، ذکر اسم و اسم هایی که نه تنها نمی شناسیم بلکه حتی وارونه و بدجور می شناسیم !  قهرمان حماسه کربلا را به صورت کسی در آورده اند که در آخرین لحظات حیات از پست ترین مامورین دشمن استغاثه می کند ! خب این که ضرر ندارد برو و بر او گریه کن! خون حسین (ع) درست مانند خون مسیح شده است به این معنا که خودش را برای ملتش قربانی کرد ، در معنای کاتولیکی گفته می شد مسیح خودش را قربانی کرد ، تا خداوند از تقصیر اولاد آدم بگذرد و در اینجا هم می گویند حسین (ع) خودش را قربانی کرد تا خداوند از گناه این امتی که بر او می گریند ، بگذرد.

+ نگاشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 16:53  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

سه دهه از خاموشى آن صداى آرام و دلنشين كه از دلى سرشار بى قرارى و اخلاص برمى خاست، مى گذرد. در اين سه دهه هميشه بيست و نهم خرداد دلمان را به آرامگاه خلوت پشت ديوار زينبيه برده است. حتى روزهايى هم كه بيست و نهم خرداد نبوده و یاد او در دلمان زنده شده است ، باز به ياد بيست و نهم خرداد و آن هجرت غريبانه و مظلومانه و سبز و سرخ افتاده ایم و به یاد آن  گورستان خلوت چشم هايمان را با ابرها گره زده ایم. یقینا هیچ کس به شیوایی دکتر مصطفی چمران برای دکتر علی شریعتی مرثیه سرایی نکرده است:

ای علی! تو نماینده به حق محرومین و زجر دیدگان تاریخی، و من ناله دردمندان را از حلقوم تو می شنوم، خروش اعتراض آنان را در در فریاد رعد آسای تو می یابم، سرنوشت هزاران کارگر بدبخت را از دریچه چشم تو می بینم، که زیر تازیانه جلادان فرعون جان می دهند، و زیر تخته سنگ ها دفن می شوند، و من صدای خرد شدن استخوان های نحیف آنها را زیر تخته سنگها می شنوم . و ضجه دردمندان و ناله زجر دیدگان دلم را به درد می آورد.

ای علی! با خروش تو به جنگ استعمار و استبداد و استحمار بر می خیزیم و همراه تو تاریخ را می شکافیم، و فرعون و قارون ها و بلعم ها را لعنت می کنیم.

ای علی! همراه تو، در راه خدای بزرگ به مجاهدت بر می خیزیم و به اسلحه شهادت مجهز می شویم. من آن راهی را و مکتبی را مقدس می شمرم که غم ها و دردهای کثیف آدمی را به زیبا و پاک تبدیل کند و آن شخصی را تقدیس می کنم که روحش و احساسش و افکارش، قلب آدمی را صفا و جلا دهد و غم ها و دردهایش را زیبا و متعال کند . روح را از قفس آزاد کرده به آسمان صعود دهد . بر این حساب، دکتر علی شریعتی به درجه ی بی نهایت قابل تقدیس است، آدمی را منقلب می کند، روح را از قید زمان و مکان آزاد کرده به ازلیت و ابدیت متصل می نماید و در آسمان به سیر و سیاحت می پردازد و زیبایی های عجیب و خلاق و سوزنده را به آدمی نشان می دهد . و ابعادی جدید و مبهوت کننده و پرشکوه از خلقت را به ما می نمایاند...

و تو ای خدای بزرگ ! علی را به ما هدیه کردی تا راه و رسم عشقبازی و فداکاری را به ما بیاموزاند، چون شمع بسوزد و راه ما را روشن کند و به عنوان بهترین هدیه خود او را به تو تقدیم، تا در ملکوت اعلای تو بیاساید و زندگی جاوید خود را آغاز کند .

قسم به غم، که تا روزگاری که دریای غم بر دلم موج می زند، ای علی در قلب من زنده و جاویدی!

قسم به عشق، که تا وقتی که قلب سوزانم می جوشد و می خروشد و می سوزد، تو ای علی ! در قلب ما حیات داری، که جاذبه آسمانی عشق را در وجودمان به گردش در می آوری و حیات مارا از عشق و فداکاری سرشار می کنی .

سوگند به تنهایی که نتیجه عظمت و عشق و یکتایی است، و زاییده لطافت و اخلاص و عرفان است، که تا وقتی خدا تنهاست، تو علی در تنهایی ما وجود داری .

قسم به عدل و عدالت، که تا روزگاری که ظلم و ستم، بر دوش انسان ها سنگینی می کند، تو در فریاد ستمدیدگان علیه ستمگران می غری و می خروشی .

و قسم به شهادت، تا وقتی فدائیان از جان گذشته، حیات و هستی خود را در قربانگاه عشق فدا می کنند، تو بر شهادت پاک آنان شاهدی و شهیدی.

گزیده ای از مرثیه ی سردار رشید اسلام شهید دکتر مصطفی چمران بر سر مزار دکتر شریعتی در روز تشییع جنازه وی

 

 نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولیکن سخت مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

                                                              بدست طفلکی گستاخ و بازیگوش

                                                                                   او یکریز و پی در پی

                                دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

                                 و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

                                بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را !

 

+ نگاشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 10:40  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 
"فاطمه (س)  تبار ایمان و آزادی"

از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است. فاطمه یک "زن" بود . آنچنان که اسلام می خواهد که زن باشد. تصویر سیمای او را پیامبر، خود رسم کرده بود و او را در کوره های سختی و مبارزه و آموزش های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود. وی در همه ابعاد گوناگون "زن بودن" نمونه شده بود.

مظهر یک "دختر" در برابر پدرش. مظهر یک "همسر" در برابر شویش. مظهر یک "مادر" در برابر فرزندانش و بالاخره مظهر یک "زن مبارز و مسئول"، در برابر زمان و سرنوشت جامعه اش.

وی خود یک امام است یعنی یک نمونه، مثالی یک تیپ ایده آل؟؟، یک "اسوه"، یک "شاهد" برای هر زنی که می خواهد "شدن خویش" را خود انتخاب کند.

 

فاطمه وارث همه مفاخر خاندانش، وارث اشرافیت نوینی که نه از خاک و خون و پول، که از پدیده وحی است. آفریده ایمان و جهاد و انقلاب و اندیشه و انسانیت و... بافت زیبایی از همه ارزشهای متعالی روح محمد (ص)، نه به عبدالمطلب و عبدمناف، قریش و عرب. که به تاریخ بشریت پیوند خورده و وارث ابراهیم است و نوح و موسی و عیسی. و فاطمه تنها وارث او .

انا اعطیناک الکوثر/فصل لربک وانحر/ان شانئک هوالابتر

به تو "کوثر" عطا کردیم. ای محمد، پس برای پروردگارت نماز بگذار و قربانی کن.همانا، دشمن کینه توز تو همو "ابتر"است.

اکنون یک دختر ملاک ارزشهای پدر می شود . وارث همه مفاخر خانواده می گردد و ادامه سلسله تیره و تباری بزرگ . سلسله ای که از آدم آغاز می شود و بر همه راهبران آزادی و بیداری تاریخ انسان گذر می کند و به ابراهیم بزرگ می رسد و موسی و عیسی را به خود می پیوندد و به محمد می رسد و آخرین حلقه این "زنجیر عدل الهی"، زنجیر راستین حقیقت، فاطمه است . آخرین دختر خانواده ای که درانتظار پسر بود .

و در پایان

خواستم بگویم فاطمه دختر خدیجه است، دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه دختر محمد(ص) است، دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که : فاطمه همسر علی (ع) است، دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که: فاطمه مادر حسینین است، دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه مادر زینب است، باز دیدم که فاطمه نیست.

نه اینها همه هست و این همه فاطمه نیست .

فاطمه فاطمه است.

 برگرفته از مجموعه آثار ۲۱(فاطمه، فاطمه است)/با تلخیص

+ نگاشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 9:47  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

غالب روشنفکران در سال های اخیر ، این طور فکر می کنند ، که دیگر حرف زدن فایده ای ندارد و از «درد» سخن گفتن بیهوده است . تاکنون همیشه حرف می زدیم و از درد می گفتیم و هیچ کاری نکردیم و وارد عمل نشدیم. بنابراین باید به دوران حرف خاتمه داد و هرکس برای اصلاح شهر و خانواده اش ، باید وارد عمل شود .

به نظر من ، در این مورد یک سهل انگاری پیش آمده است ، زیرا ما تاکنون حرف نمی زدیم و از درد سخن نمی گفتیم و در باره درد ، تحلیل و دقت علمی درست، نمی کردیم. بلکه فقط از درد می نالیدیم، و بدیهی است که از درد نالیدن بی ارزش است .

ما تاکنون به هیچ وجه درباره ی درد های روانی و اجتماعی مان درست حرف نزده ایم . گاه ممکن است این اشتباه پیش آید ، که خیال کنیم ما دردها را می شناسیم و باید در پی درمانش برویم ، اما متاسفانه باید گفت ، که ما درد ها را نمی شناسیم.

کسانی که وارد عمل شدند و مشکلات و انحرافات و بدبختی هایی را که ، در مرحله عمل ، انسان تجربه می کند ، دیدند و تجربه کردند ، خوب می فهمند و احساس می کنند که تا چه حد در باره ی درد ، کم حرف زده ایم ! و در باره ی شناخت درد ها و فساد ها و انحرافات ، آگاهی مان اندک است.

حتی در باره ی عقاید و مکتب اعتفادی و مذهبی مان ، نه تنها به اندازه ی کافی حرف نزده ایم ، بلکه اصلا حرف نزده ایم ! چگونه ما می توانیم بگوییم ، که درد ها را را می شناسیم و به اندازه ی کافی حرف زده ایم و حالا نوبت عمل است ، درحالی که جامعه ما مذهبی است و باید مبنای عمل مان ، مذهب ما باشد ، و هنوز این مذهب مان را نمی شناسیم؟!

نمی دانم چگونه ما می توانیم ادعا کنیم ، که مرحله شناخت و حرف تمام شده و هنگام عمل رسیده است! من نمی خواهم بگویم که وقت عمل نیست ، همیشه باید حرف زدن و عمل کردن شناختن و به کار بستن ، با هم توام باشد . این سنت پیغمبر اسلام است ، که هیچ وقت زندگی را به دو فصل تقسیم نمی کرد ، که مثلا فصل اول ، حرف زدن مطلق و فصل دوم ، عمل کردن مطلق باشد .

این ادعای بسیار ناشیانه ای است ، که بگوییم خیلی حرف زده ایم و دیگر نباید حرف زد ! ما فقط خیلی نالیده ایم . من هم معتقدم که نالیدن از درد را باید کنار گذاشت و درباره درد و از درد «عالمانه» و دقیق سخن گفت.

از این رو است که من معتقدم ، بزرگ ترین و فوری ترین و حیاتی ترین وظیفه ای که ما امروز داریم ، حرف زدن و درست حرف زدن و دقیق و عالمانه از درد سخن گفتن و شناختن درد است. زیرا کسانی که در کشورهای اسلامی و در کشور خودمان وارد عمل شدند و خواستند کاری کنند و خودشان و اجتماعشان را اصلاح نمایند، همه رنج هاشان کم ثمر بود یا بی ثمر . چرا که وقتی وارد مرحله عمل می شدند ، نمی دانستند چه باید بکنند . و مسلم است ، تا وقتی که ندانیم چه می خواهیم ، نمی دانیم که چه باید کرد. این است که اولین وظیفه ما ، شناخت مذهب و مکتب مان است و ما دراین راه ، هنوز باید از شناخت مذهب مان شروع کنیم.

مجموعه آثار ۲۸/ صفحه ۶۷

  

+ نگاشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 17:39  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

ما معلم قرآنی در دبستان داشتیم ، او معتقد بود و خیلی ها معتقد بودند ، که کسی اگر قرآن را غلط بخواند ، گناه کرده است! و این باعث می شود که هیچ شاگردی قرآن را نتواند درست بخواند ، چون آنقدر غلط باید بخواند تا یاد بگیرد.

و هر بچه ای تا شروع می کرد به خواندن و هر زبری را زیر می خواند ، معلم با گیوه اش می زد توی سر بچه ! و بد بخت اگر گیوه از سر او به قرآن می خورد ، که دو تا گناه انجام شده بود و پدر بچه در می آمد و تا آخر عمرش بس بود ، که اصلا به سراغ قرآن نرود ، مبادا مرتکب جرم بشود .۱

معلمی داشتیم که اسامی دوازده امام را از ما می پرسید ، بعد ما ردیف می کردیم و نمره ی بیست می گرفتیم. یک دفعه ابتکاری کرد و گفت که :هر کسی از پایین به طرف بالا ، بدون سکته بشمارد، نمره ی تشیع اش بیست می شود !۲

 

۱- مجموعه آثار ۲۳/ص ۱۸۶                                                                             ۲- مجموعه آثار ۱۹/ص ۲۳۳

+ نگاشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:58  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت

بسمه تعالی

می دونی ؟ تو تقویم زندگی هر آدمی یه روزهایی از بقیه روزها پررنگترن ، روزهایی که مثل بقیه روزها نیستن . روزهایی که  خیلی مهمترن . این روزها تو تقویم زندگی همه آدما دیده میشن . تو تقویم من هم ... ، امروز یکی از همون روزهاست . روز تولد تو ، امروز روز توه !

۱۹ سال پیش تو یه همچین روزی داشت بارون می باید ، اما آسمون اصلا ابری نبود ! این فرشته ها بودن که داشتن گریه می کردن ، چون یکی اونها گم شده بود. یکی از اونها از آسمون جدا شده بود تا دنیایی بشه برای دلتنگیا و دوست داشتنای من ... ، دنیایی برای پیدا کردن و بودن با  صفاترین و خوبترین دوست زندگیم...!

داداش احمد ! چه خوب شد که به دنیا اومدی و دنیای من شدی، دنیایی از پر از لطافت آیینه ها و دشتی برای گل های همیشه بهار....، امروز روز دنیای احساس منه ...، روز تولد تو !

چرا که من با تو ، تو قلب کوچیکم ماه تابونی دارم که هاله ای از هفت آسمان عشق و محبت ، اطراف اونو احاطه کرده و منو به این باور رسونده که هیچ وقت به آخر راه فکر نکنم . چون فقط و فقط همین دوست داشتنا زیباست!

امروز روزه توه ، روزی که به وسعت تو و همه احساس های قشنگه  و به وجود اومده تا نابترین لحظه ها رو برات رقم بزنه . تا اونایی که دوستت دارن ، بهترینها رو برات آرزو کنن و همه تلاششون ، بیاد موندنی کردن خاطره روز تو باشه .

**((به نظرت من کدوم شاخه گل رو تقدیمت کنم ، در حالی وجود عطر همه گلهای دنیاست .))**

احمد جان تولدت مبارک!

تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت 

+ نگاشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 13:53  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

در ابتدا قبل از اینکه مطلبی  که عنوانش در بالا نوشته شده است را،  آپدیت کنم باید چند مسئله را خدمت عزیزان خواننده وبلاگ عرض نمایم. اولا اینکه حتما تمامی دوستان اطلاع دارند پیرو مطلب درج شده توسط دوست عزیزم احمد در طی روز های گذشته، بحث هایی در قسمت نظرات صورت گرفت . لذا لازم است که  بنده به نمایندگی هر دو نویسنده وبلاگ خدمت تمامی عزیزان عرض نمایم که ما تمامی بحثها و ارائه نظرات مخالف و موافق و تمامی انتقادات از وبلاگ و مطالب را به فال نیک می گیریم. و ضمنا از به بعد سعی خواهیم کرد بیشتر به جای مطالب ادبی دکتر ، مطالبی آپدیت کنیم که حاوی نکات اجتماعی و مذهبی و ... باشد تا وبلاگ پویا تر شود. و همین طور تمامی سعی خود را خواهیم کرد که مطالبی که می نویسیم کوتاه و خلاصه شده باشد تا هیچ کس وقتش بیش از حد گرفته نشود و شاهد اظهار نظر همه عزیزان باشیم.

اسلام علیه اسلام

تاریخ اسلام از آغاز این اصل را ثابت کرده است که اسلام هرگاه رویاروی با دشمن درگیر بوده است همیشه پیروز بوده است . اما هنگامیکه دشمن جامه دوست را در بر می کند و شرک و فساد ردای تقوی می پوشد ، اسلام در اوج جلال و شکوه ، شعائر و ظواهرش از درون مسخ می شده و حقیقت و حیاتش را از دست می داده و پاکترین و صمیمی ترین یاران و رهبرانش به شمشیر خودی قربانی می شده اند.

هیچ تاریخی به شگفتی و دردناکی تاریخ اسلام نیست. مذهبی که همیشه در بیرون بر بیگانه پیروز میشد و در خانه از آشنا شکست می خورد. مگر نه ایست که پیشوایان راستین اسلام ، بدست پیشوایان دروغین یا همگی کشته شده اند یا مسموم. اگر ((شبه روشنفکران)) توانسته اند در محو ایمان مذهبی و اسلام ، موفقیتهایی را بدست آورند و با وسائل رسانه ای شان شکار های بسیاری از نسل جوان و تحصیلکرده های ما را صید کنند ، توفیقشان را یکسره مرهون نقش ماهرانه (( شبه روحانیون)) هستند که با اجرای نمایشنامه مسخ اسلام این نسل را از مذهب رم داده اند و همدستان به ظاهر مخالفشان در آن سوی تماشاخانه فراریان را صید کرده اند و این همانست که کارگردان اصلی هر دو صحنه می خواسته است.

مجموعه آثار ۲۰ / صفحه ۳۴۰ و ۳۴۱

+ نگاشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 17:51  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 
آخ که دل آدم درد مي گيره اين روزا، آخ که آدم میخواد سر به بیابون بذاره این موقعها ، از این سردرگمی و آشفته حالی، به کجا باید پناه برد؟
ما راه رو اشتباه داريم ميريم ، باور کنيد، مگرنه اينکه عاشورا يه انقلاب زندست که الان هم مي تونه سازنده باشه ؟ ولي هست؟

اي بسا چيزي که فراموش ميشه تو اکثر اين به اصطلاح عزاداريهاي مملکت ما همون خود امام حسين باشه ! اي بسا که در پس اين هياهو ها و شلوغي هايي که اين روزا داريم مي بينيم ، چيزي که داره از بين ميره و له ميشه ، خود ابا عبدالله الحسين و نهضتش و شعائر نهضتش باشه ! بايد مراقب بود، چرخش پروانه ها وقتي زيباست که به محوريت شمع باشه ، اينطور نيست؟ من احساس مي کنم ما هر سال داريم بيشتر از اصل قضيه دور ميشيم! بايد مواظب بود، همونطوري که بايد پيشينيانمون مواظب مي بودن و نبودن متاسفانه و  اين آفتاب تابناک و سازنده رو اينطوري به دستمون رسوندن.
 

  خداي من ، من اصلا نمي تونم بفهمم اين بورژوازي ، اين خداي کاسب کار کليسا ي ماقبل پروتستانيزم مسيحيت (خدايي که تو کليسا آدماش پول مي گيرن و اعترافات آدما رو قبول مي کنن و مي بخشن)از کجا و چطوري وارد اين محافل خودموني و درو ديوار ساده تکايا و حسينيه هاي ما  شد؟ شما احساس نمي کنيد وجود اين خدا رو ؟ همين خداست که باعث ميشه بعضی از مردم تو مرفه ترين محله هاي تهران براي بخشش گناهها و همه کثافت کاريهاي بقيه سالشون نذري بدن،جايي که هيچ کس مطمئنا محتاج خوردن اون غذا نيست! غذاي امام حسين...!!!(منظورم این نیست که هر کی اونجا نذری میده اهل گناه و کثافت کاریه ها ! نه بحث لزوم نذری دادن تو یه همچین محله هاییه، واقعا اونجا کسی محتاج اون غذا هست؟) ما مگه ما تو حسينيه هامون پول نمي گيريم تا مردم رو دعا کنيم ، مگه براي کسي که بيشتر پول ميده بيشتر دعا نمي کنيم، نمي خواهيد قبول کنيد اينارو؟  به خدا اينا رو ديدم که ميگم! اينا همش نشونه اومدن بورژوازي و همون خداي کاسب کاره !بايد بيرونش کرد ، خيلي زود ، قبل از ايني که امام حسين و نهضتش و پيام نهضتش کاملا زير چرخاي اين بورژوازي له بشن ، بايد يه فکري کرد!

اين درد رو به کي بايد گفت ، آخه به کي من بايد بگم که امام حسين رو دوست دارم، وقتي دعاي عرفشو مي خونم عاشقش ميشم ، ديوونش ميشم، ولي اين هيئت هاي عزاداري اکثر قريب به اتفاقشون منو ارضا نمي کنه ! چيکار بايد کرد، واقعا چيکار بايد کرد؟
کاري که الان داريم مي کنيم تحليلش سخت نيست، از زندگي شصت ساله امام حسين قبل از عاشورا که هيچ کدوممون هيچ چي نمي دونيم،  فقط تو ده روز امام حسين رو به دنياش مي آريم خودمون ، بعدش به فجيع ترين شکل ممکن اين طفل ده روزه رو مي کشيمش ، بعد از ده روز هم ديگه گل و بلبل ، زندگي به روال عاديش بر مي گرده!

اي بابا ، شما اصلا احساس نمي کنيد؟ احساس نمي کنيد که تو اين قضيه ما با يزيد همداستانيم ؟ ميگيد نيستيم ؟ باور کنيد هستيم ! اونم مي خواست بکشه امام حسين رو و قضيه تموم شه، مگه نمي خواست آخه؟ تازه بابا ما بدتريم اصلا ، اون يه بار کشت امام حسين رو ، ما هر سال داريم مي کشيم، اون علنا مي گفت باهاش دشمنه ، ما ادعاي شيعگيش رو هم مي کنيم، مگه نمي کنيم؟
باور کنيد، ماها اکثرمون بعد از دهه اول محرم امام حسين رو مي کشيم، باور نمي کنيد حرفمو؟ خداييش يه کم فکر کنيد... کشتن حتما با شمشير که نيست آقاجون! وقتي آخر دهه امسال تا دهه اول محرم سال آينده امام حسين کاملا ميره بيرون از زندگيمون ، و سال بعد هم دوباره فقط تو همين ده روز مياد تو زندگيمون ( به وسيله خودمونا) و فقط  اون موقع يه اثراتي تو زندگي مون مي ذاره و اصلا آقا بذار بگيم که  بزرگترين تحولات رو تو همين ده روز ايجاد مي کنه و بعد از ده روز دوباره خلاص ، حالت اول! آخه الان هممون داريم مي بينيم ، مگه نمي بينيم؟  بعد از ده روز ديگه هيچ اميدي نيست ، هيچ اميدي به سازنده بودن اين عاشورا و اين نهضتي که الان تو مملکتمون ما ساختيم و پرداختيم نيست( دقت کنين ، عاشورايي رو ميگم که ماها با کارامون ساختيمشا، نه عاشوراي واقعي ، که  عاشوراي واقعي اصلا مي تونه تموم زندگي يه آدمو تا آخر عمرش ، آرمانهاشو ، ايده آلها شو و ... رو متعالي کنه) باور کنيد به خدا نيست!

اصلا مي دونين چيه؟  من امام حسيني که بخواد فقط تو ده روز آداما رو درست کنه، بخواد اين پولدار ها رو تو  فقط و فقط ده روز آدم بکنه، که بيان و مثلا خرج کنن و نذري بدن، نمي خوامش آقا ، نمي خوام! به کي بگم آقا نمي خوام! اگه اينطوريه اصلا به چه دردي مي خوره عاشورا؟ به چه دردي مي خوره عزاداري امام حسين؟ بابا ميرم تو مراسم ساي باباي هندي ها شرکت مي کنم، اونم کارکردش همينه ديگه ، مگه نيست؟ بابا چجوري بگم ، اين بزرگترين توهينه به امام حسين که بگيم من همه سال هر غلط و کثافت کاري که بخوام مي کنم ، اما تو اين ده روز به احترام ارباب ، ميام نوکريش رو مي کنم ، خرج مي کنم ، نذري ميدم.خنده دار نيست؟ بابا يه دقيقه خودتو بذار جاي امام حسين، مي دونم غير ممکنه ، ولي حداقل سعيت رو بکن ، اون وقت ببين نسبت به همچين آدمايي چه احساسي پيدا مي کني آخه!

امام حسين خيلي مظلومه به نظرم ، اصلا بابا اين امام ما مظلوميتش تا ابديت بايد انگار ادامه پيدا کنه، اون موقع  مظلومیتش از دست يزيد بود که با اون فجاعت شهيدش کرد، و حالا هم از دست ما ما ، شيعه هاش! ولي مظلوميتي که داره از دست ما مي کشه خيلي بيشتره به خدا ، هر سال محرم که ميشه به خدا در به در دنبال يه جا مي گردم که بتونم از اين دردايي که گفتم فرياد بکشم ، اينقدر بلند که همه بشنون ... بابا امام حسين اين آدمي نيست که الان داره تو مملکت نشون داده ميشه ... اينقدر دوست دارم يه جايي باشه ، که بغضم بترکه بتونم ساعت ها گريه کنم ... ولي نيست ! به خدا نيست ؟ دارم ديوونه ميشم ، اين روزا که ميشه ديگه طاقتم تموم شده ، بابا يکي بايد يه فکري بکنه به حال اين قضيه ، نمي دونم از کجا بايد شروع کرد؟

 شريعتي خيلي قشنگ گفته :
آنها که رفتند کاري حسيني کردند ، آنها که ماندند بايد کاري زينبي کنند ، وگرنه يزيديند!
يه کم به اين جمله فکر کنيم بد نيست !
ماها زينب وار که زندگي نمي کنيم هيچ چي، کار زيني تو زندگيمون نمي کنيم هيچ چي، بابا اصلا حتي نشاني از زينب هم نيست تو زندگيمون! هست؟ اگه مي خواهيم خودمون رو گول بزنيم بگيم هست ، ولي نيست باور کنيد تو زندگي اکثرمون حتي نشاني از زينب کبري نيست

+ نگاشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 15:29  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

بسمه تعالی

آفتاب فهمیدن

از افق دور و مبهمی در روح طلوع می کند .

و نهر سپیده ی صبح یک معرفت ،

طلوع آفتاب یک حکمت ،

یک نوع عرفان ، دریافت و یا بینایی

از پس قله ی کوهی ،

در صحرای بی پایان و اسرار آمیز "ولایت جان"،

جاری می شود ...

و قطره ها کم کم ، جویبار

و جویبار ها اندک اندک ، نهر

و نهر ها رفته رفته ، دریا می شوند.

و آدمی را از درون غرق می کنند.

آفتاب آگاهی ،

گرمای روشن آشنایی

- همچون ورود پنهانی و پیوسته بوی بهار که در دماغ اسفند ماه می پیچد -

پاره های سیاهی جهل و دامنه های یخ گرفته ی زمستانی را 

 در سرزمین روح می راند و می گدازد.

و این "تغییر فصل" ، آغاز دارد ، اما بی پایان است .

در این دنیا آفتاب همواره در سر زدن است .

بهار ، همواره در رسیدن

و دل مدام در فهمیدن !

جاودان یاد دکتر علی شریعتی ، مجموعه آثار ۱۳(هبوط در کویر)، صفحه ۴۱۶

 

+ نگاشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 16:41  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

با احازه از شخصی که اسم وبلاگش انتهای عکس نوشته شده می خواستم این عکس رو بدون هیچ متنی آپلود کنم و هیچ چی ننویسم ولی به ذهنم رسید که  از همه کسایی که این عکس رو می بینن خواهش  کنم که در قسمت نظرات به این سوال من پاسخ بدن که : اگه جای عکاس این عکس بودین چیکار می کردین ؟

(با یاد آوری این که این اولین یا دومین مطلبه ماست که از دکتر شریعتی ننوشتیم ولی من فکر می کنم که ارزشش رو داشت تا نظر شما چی باشه ؟)

+ نگاشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 16:29  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

تو اي حسين !

با تو چه بگويم ؟

" شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هائل"

و تو اي چراغ راه ،

اي كشتي رهايي ،

اي خوني كه از آن نقطه ي صحرا ،

جاودان مي تپي و مي جوشي،

و در بستر زمان جاري هستي،

و بر همه نسل ها مي گذري ،

و هر زمين حاصل خيزي راه سيراب خون مي كني ،

و هر بذر شايسته را در زير خاك مي شكافي و مي شكوفاني ،

و هر نهال تشنه اي را به برگ و بار حيات و خرمي مي نشاني ،

اي آموزگار بزرگ شهادت !

برقي از آن نور را

بر اين شبستان سياه و نوميد ما بيفكن !

قطره اي از آن خون را

در بستر خشكيده و نيم مرده ي ما جاري ساز !

و تفي از آتش آن صحراي آتش خيز را

به اين زمستان سرد و فسرده ي ما ببخش !

اي كه " مرگ سرخ " را برگزيدي

تا عاشقانت را از " مرگ سياه " برهاني،

تا به هر قطره خونت ،

ملتي را حيات بخشي و تاريخي را به تپش آري

و كالبد مرده و فسرده عصري را گرم كني ،

و بدان جوشش و خروش زندگي و عشق و اميد دهي !

ايمان ما ، ملت ما ، تاريخ فرداي ما ، كالبد زمان ما ،

" به تو و خون تو محتاج است ".

                                                                                                                                         جاودان یاد دکتر علی شریعتی

 

می خواستم به مناسبت سال نو آپدیت کنم ولی دیدم که ادب و احساس حکم می کنه که فعلا در مورد آقامون یه چیزیایی از دکتر شریعتی بنویسم . مطمئنم این متن حرف دل هممونه چون که بازم مطمئنم که دکتر شریعتی اینا رو از ته ته دلش نوشته . به هر حال ضمن تسلیت اربعین سالار شهیدان  سال نو را خدمت تمام عزیزانم تبریک میگم.

                                               سبز باشید  ، حسینی باشید  ، سال خوبی داشته باشید.

+ نگاشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 19:17  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

دلی که از بی کسی غمگین است ،

                                                   هر کسی را می تواند تحمل کند .

هيچ كس بد نيست .

دلي كه در بي اويي مانده است ،

                                               برق هر نگاهي جانش را مي خراشد .

لبخندها زهراگين ،

                      دهان ها حفره هاي وقيح آزار دهنده ،‌

                               تسليت ها خفقان آور ،

                                      لذت ها دروغ هايي فريبنده ،

                                              زيبائي ها حيله هاي اغفال ،

                                                     افق ها حصار هاي عبوس زندان ،

                                                                درختان هر يك قامت دشنامي ،

ابرها هر پاره سايه ي نفريني ،

                              مهتاب سرد و آفتاب رسوايي

                                        و روز ، برص گرفته ي وقيحي كه او را

                                                  بر سر كوچه و بازار بيگانگان مي گرداند.

و شب ، گرگ آدم خواري كه در پناهگاه دردمندش

                                                   او را مي جويد تا فرو بلعد .

و طبيعت نه ديگر هيچستاني سرد و گنگ

              كه دوزخي در گرفته از حريق و دريايي مواج از آتش هاي عذاب ...

                         كه هر چهره اي ، نگاهي ، طرح اندامي ، طنيني ،‌ رنگي

 در نگاه هاي او فرياد مي كشد كه او نيست .

+ نگاشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 23:7  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

ای زینب!

ای زینب ، از زبان علی در کام !

با ملت خویش حرف بزن !

ای زن !

ای که مردانگی در رکاب تو جوانمردی آموخت ...

ای زبان علی در کام ! ای رسالت حسین بر دوش !

ای که از کربلا می آیی و پیام شهیدان را ،

در میان هیاهوی همیشگی قداره بندان و جلادان ،

همچنان به گوش تاریخ می رسانی .

زینب ، با ما سخن بگو !

مگو که در آن صحرای سرخ چه دیدی !

مگو که جنایت ، آن جا تا به کجا رسید !

مگو که خداوند ، آن روز،

عزیز ترین و پرشکوه ترین ارزش ها و عظمت هایی را که آفریده است ،

یک جا در ساحل فرات ،

و بر روی ریگزار های تفتیده ی بیابان طف ،

چگونه به نمایش در آورد و بر فرشتگان عرضه کرد ،

تا بدانند که چرا می بایست بر آدم سجده می کردند...؟

آری زینب !

مگو که در آن جا بر شما چه گذشت!

مگو که دشمنانتان چه کردند ، دوستانتان چه کردند ...؟

آری ای " پیامبر انقلاب حسین (ع)"!

ما می دانیم . ما همه را شنیده ایم .

تو پیام کربلا را ، پیام شهیدان را به درستی گذارده ای ،

تو شهیدی هستی که از خون خویش کلمه ساختی ،

همچون برادرت که با قطره قطره ی خون خویش سخن می گفت .

ای که از باغ های سرخ شهادت می آیی

و بوی گل های نوشکفته آن دیار را، در پیرهن داری ،

ای دختر علی ، ای خواهر،

ای که قافله سالار کاروان اسیرانی ،

ما را نیز در پی این قافله با خود ببر!

  

+ نگاشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 16:2  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ این بهشت،رهایی ام بخش !

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی...

در هراس دم می زنم .

در بی قراری زندگی می کنم .

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است.

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"!

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"!

دردم ، درد "بی کسی" بود.

+ نگاشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 17:41  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

بسمه تعالي

ملت ما خود به دست خلافت به اسلام گرويد و اسلام را و همه اعتقادات و معرفت هاي اسلامي را از دستگاه خلافت گرفت ،  در عين حال كه تمام تبليغات در اختيار طبقه حاكم (خلافت) ، و حتي تاريخ ، فرهنگ ، حديث و كلام نيز توجيه كننده وضع موجود و  تقديس  طبقه حاكم شده بود ، اين ملت بيگانه كه – حتي زبان رسمي اسلام را نيز نمي دانست- هوشيارانه دانست كه اين همه دروغ است و دانست كه حق در اين هياهو ها و از آن اين قيافه هاي چشمگير نيست ،  از آن مرد تنهايي است كه در گوشه مسجد پيغمبر خانه دارد و زنداني جهل قوم خويش و قرباني سياست ياران بزرگ پيامبر و پيشوايان برجسته اسلام شده است . از وراي كاخ سبز دمشق و دارالخلافه ي افسانه اي شهر هزار و يك شب بغداد ، خانه متروك و گلين فاطمه را يافت و تشخيص داد كه اسلام در اين كلبه ي غمزده ي خلوت و خاموش است . اين غريبه دور و نا آشنا ، ناله ي دردمندانه ي مردي تنها و "در شهر خويش غريب" را شنيد و شناخت . كه دور از جشم شهر و گوش مردم شهر ، در اعماق شبهاي نخلستان هاي بني نجار ، بيرون مدينه ، سر در حلقوم چاه فرو برده و رنج بر باد رفتن كِشته ي خويش  و ترس جان گرفتن دروغ و اشرافيت و غارت را با خويش مي گويد.

يقينا تنها از عهده اين نژاد پاك برآمد كه توانست علي رغم قضاوت تاريخ ، خود حكمي ديگر صادر كند و در پاسخ همه مناره ها و محراب ها و منبر ها ، و در برابر همه اصحاب كبار و علما و قضات و ائمه رسمي دين ، عليه فرياد همه شمشير هاي خون آشام قدرت شكن در شرق و غرب ، شب و روز ، همه يكصدا مي گفتند: آري !

بگويد نه!

دوستان عزيز من، اكنون نيز در لحظه اي تاريخي قرار داريم ، تمامي تاريخ با تمام عظمتش كه هميشه در برابر عظمت ما ايراني ها به سجده افتاده ، منتظر ماست ، منتظر يكي ديگر از انتخاب هاي تاريخي ماست ، ايراني هيچ وقت ، هيچ وقت ،‌ هيچ وقت زير بار زور نرفته و نمي رود و نخواهد رفت . 

موفق باشيد !

با استفاده از(با تلخيص و كمي تغيير) كتاب فاطمه ، فاطمه است . (دكتر علي شريعتي)  

 

+ نگاشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 20:53  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

بسمه تعالي

از اينكه مدت تقريبا طولاني نتوانستم مطلب جديدي آپديت كنم ‌از همه شما دوستان عزيزم كه مونس حرف هاي دل من هستيد  صميمانه عذر خواهي مي كنم . البته در طي  اين مدت احمد خان علاوه بر سهم خودش جور من را هم كشيد. بنا براين بدين وسيله از دوست عزيزم احمد هم تشكر مي كنم .

اميدوارم از اين به بعد هم من و هم احمد بدون وقفه بتوانيم از شرمندگي دوستان در آييم . 

پيروز باشيد.

 

+ نگاشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 16:59  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
خوش آمد گویی
به وبلاگ هبوط در کویر خوش آمدید. تمامی مطالب و عکس های موجود در وبلاگ برای استفاده عموم آزاد می باشد . (البته با ذکر منبع ) .
البته که نظرات و راهنمایی های تمامی عزیزان راهگشای نویسندگان این وبلاگ خواهد بود.


نوشته های پیشین
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
بهمن 1385
آبان 1385
مهر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
نگارندگان
عبدالله رضائی ثمرین
احمد سرابیان مقدم





Powered by ahmadinho7

پیوندها
yahoo mail
سایت دکتر علی شریعتی
سایت احسان شریعتی
دستانت را خواهم شاپرک
رادیکال زندگی
و نوشتن تنها راه است
مسیحا
بهاری باشید (خانم مسیحا)
وبلاگ دکتر علی شریعتی
سایت شهید استاد مطهری
مسافر
آزادی، عدالت و عرفان
آموزش کامپیوتر و اینترنت
هیچ چیز از علم زیباتر نیست
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند...
لب گزه ( آ سید محمد رضا واحدی عزیز)
کاریز(آقای کاظم مزینانی)
وبلاگ جديدي در باره دكتر شريعتي ( از يكي از دوستانم)
کویر ( از ابراهیم)
جام جهان بین ( وبلاگ دوستم سید علی حسینی)
مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتن( انصافا خیلی پرمحتواست)
 

 RSS

POWERED BY
ahmadinho7.com

طراح قالب

عبدالله رضائي ثمرين


عبدالله رضائی


 
این وبلاگ را به دوستان خود معرفی کنید
نام دوستان :
ایمیل دوستان :
نام شما :
ایمیل شما :

Free JavaScripts provided
by عبدالله رضائی