تبليغاتX
هبوط در کویر

سیری در اندیشه های معلم شهید دکتر علی شریعتی

روی نیمکتی نشسته ام و غرق تماشای منظره ای هستم، مرد میانسالی به طرفم می آید و از من می خواهد که متن یک آگهی را برایش بخوانم. می گوید:

«حروفش خیلی ریز است. عینکم را در خانه جا گذاشته ام و نمی توانم بخوانم.»

سعی خودم را می کنم ، اما نوشته ها خیلی ریز است، من هم چشمم ضعیف است و اتفاقا من نیز عینک مطالعه ام را به همراه ندارم. از مرد عذر می خواهم.

مرد می گوید: « خوب، فراموشش کنیم. یک چیزی را می دانید؟ من فکر می کنم چشم خدا هم ضعیف است. نه اینکه پیر شده، اما خودش اینطوری می خواهد. این طوری، وقتی کسی اشتباهی می کند، درست نمی بیند. و چون دلش نمی خواهد نادیده قضاوت کند، او را می بخشد. »

می پرسم: «خوب، پس تکلیف  "کارهای نیک" چه می شود؟»

مرد می خندد: « خوب، خدا هیچ وقت عینکش را در خانه جا نمی گذارد.» و به راهش ادامه می دهد.

+ نگاشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 14:8  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

اگر می توانستم
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی خیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچه ها
فقط یک نفس می توانست
طنین عبوری نسیمانه را به خاط سپارد
اگر آسمان می توانست ، یکریز
شبی چشمهای درشت تو را جای شبنم ببارد
اگر رد پای نگاه تو را باد و باران
از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد
اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد
اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را برای کسی باز می کرد
و می شد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمی ریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد
اگر کوها کر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد می ایستاد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را می توانستم ای دور از دور یک بار دیگر ببینم

برای خوندن چند تا شعر قشنگ دیگه می تونید برین به ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نگاشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 11:32  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

مردم دوستي علي (ع) و علي دوستي مردم، يکديگر را تصديق مي کنند و نشان مي دهند که بزرگ، کسي است که دوستدار نيکي باشد و در راه آن شهيد شود. علي (ع) همان شهيد بزرگوار است.

در ميان انسانها، خوبي هاي بسيار سراغ داريم که مورد توجه و علاقه آنها هستند، هر گاه به خير و نيکي ستمي برسد، در واقع به همه انسانها ستم شده است و هر گاه خير و نيکي مورد تعظيم قرار گيرد همه انسانها مورد تعظيم قرار گرفته اند.

اگر صفحات تاريخ را بررسي کنيد. اين حقيقت مسلم را مي يابيد که در ميان شخصيت هاي بزرگ، کمتر کسي را مي توان يافت که همانند علي بن ابي طالب (ع) مورد علاقه و محبت و تعظيم و تجليل و حمايت انسانها قرار گرفته باشد و حوادث و وقايع زندگي او، اين چنين مورد توجه قرار بگيرد.

اين محبت در دلها موج مي زند و وجدان آدمي را از انحراف حفظ مي کند و در عرصه تابش آن باطل و تبهکاري خوار مي گردد.

چنين محبتي انسان را در پناه حق قرار مي دهد و وجدان او را نگهبان و پاسداري مي کند.

حتي در اين محبت آنچنان خاصيت شگفت انگيزي است که ملوان کشتي را که از بالا و پايين دچارحادثه گشته و مسافرانش غرق شده يا در آستانه غرق شدن هستند و بادهاي مخالف از هر سو او را تهديد مي کند نجات مي دهد.

آري علي (ع) در گذرگاه تاريخ به عنوان امام حق و نيکي همانند کوهي استوار قرار گرفته به گونه اي که حوادث کوبنده و بادهاي سخت آن را متزلزل نمي کند.

آنان که با علي بن ابي طالب(ع) دشمني مي کردند خود گمراه شدند و ديگران را هم گمراه ساختند، سرانجام سربه زير خاک فرو بردند و خاموش شدند و از آنها نام و نشاني جز لعن و نفرين انسانهاي خشمگين باقي نماند.

وجدان پاک انسانها درباره آنها اين طور قضاوت کرد که از بين رفتند و ذليل شدند.

اگر گناه و زشتي و تبهکاري در پيشگاه وجدان انسان ارزش داشته باشد، آنها هم ارزشي دارند.

پسر ابوطالب شعله اي فروزان در دلها و حرارتي نيرو بخش در جانها و منطقي شفابخش درعقلهاست. او را سخني است حکيمانه و اخلاقي است بزرگوارانه، خداوند هرگز آسمان را زمين، و زمين را آسمان نمي کند! تاريخ گواه صحت اين مدعاست.

شخصيت علي (ع) از هر جهت براي مردم شگفت انگيز است. رشته محبت او از هر طرف به قلب هاي ايشان پيوند يافته است. بسيارند کساني که درباره اين گوهر يکتا سخن گفته اند و شگفتي و محبت خود را ابراز داشته اند، همه آنها در يک نقطه تلاقي مي کنند و بر سر يک موضوع اتفاق نظر دارند که علي(ع) نمونه والاي فکر و بيان است.

او شخصيتي است که به نور وجدان روشن مي شود. از همين جهت است که او سزاوار شگفتي و شايسته محبت عميق است.

در ميان مردم هستند کساني که نشان پيامبري بر سينه اسرار آميز علي (ع) مي زنند. اين مساله چندان تعجب آور نيست، زيرا يکي از بارزترين صفات علي (ع) اين است که با مردان بزرگ جهان بشري در يک نقطه تلاقي مي کند.

اين مردان بزرگ نسبت به انسانها سمت پدري دارند، اما نه پدر جسماني که به مساله زناشويي و توليد نسل مربوط مي شود. بلکه پدري آنها نمونه اي از پيوند انسان به انسان و زندگي آنان به يکديگر است.

بنابراين، پدري آنها وسيعتر وعميقتر از پدري نسبي و معمولي است. اين پدران انسانيت برتر و والاتر از آنند که در چارچوب ويژگي هاي قومي يا ملي محصور شوند. تاريخ کوشش کرده است که اين کار را انجام دهد. اما آنها از هر قيد و شرطي آزادند و تاريخ بايد در اين مورد کنار گذاشته شود.

از اين جهت است که مي بينيد علي (ع) در جهان آن روز، همچون پدري روحاني است که بسياري از مردم با همه اختلافاتي که داشتند خود را به او منسوب مي کردند. آنها پناهگاهي مي جستند که مظهر واقعي ارزشهاي انساني باشد. اين پناهگاه کسي غير از علي (ع) نبود. او پدر همه شهيدان است. فرزندان روحاني او با شهادت وي به خويشتن تسليت گفتند.

علي (ع) آن بزرگمردي است که وجدان بشري در برابر تاريکي هاي خود خواهي، از او روشني مي گيرد، همان خود خواهي هايي که زمامداران عصري علي (ع) و اکثر زمامداران تاريخ در آن سقوط کرده اند.

علي (ع) آن بزرگمردي است که وجدان ها و انديشه ها را آنچنان به حرکت در آورد که در جريان خود ديگر به کمکي احتياج پيدا نکرد و زمان و مکاني را در آن تاثيري نبود.

حق جويان و عدالت خواهان در ميان مردم پناهگاهي جز علي (ع) نداشتند.

او پدري مهربان بود که سايه بلند خود را بر سر کساني مي گسترد که احساس مي کردند بيداد گران عدالت را با ستم خود از بين مي برند وعاطفه را با سنگدلي پايمال مي کنند و نيکي را با تبهکاري نابود مي سازند و دولت و سلطنت خود را براساس گناه و ظلم بنيانگذاري کرده اند.

پيروان امام که در ظلمات تاريخ با نور هدايت او گام برمي داشتند چنان دلهايشان از محبت او مالامال بود که زبان و قلم از شرح آن ناتوان است. جانبازي آنان در اين راه به گونه اي است که در تاريخ نمونه آن را نتوان يافت.

جرج جرداق

+ نگاشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 14:1  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

تموم شد، چقدر زود تموم شد، چقدر غم انگیزه شبی که فرداش قراره عیدت باشه ، اونم چه عید بزرگی ، حس می کنی که غم همه وجودتو گرفته، و این شب عیدته که داره با یه بغض عجیب غریب و خیلی عمیق سپری می شه، حیف از این فرصت، حیف از این ماه...، که تموم شد و چقدرم زود تموم شد، اصلا شما فهمیدین که کی شروع شد و کی تموم شد؟

حیف از اون  همه قشنگی ، حیف از اون  همه زلالی ، حیف از اون همه یکرنگی،  حیف اون شبای قدر، حیف اون سحرها،  حیف اون صدای آرامش دهنده ربنای دم افطار که تو دل و جون هممون لونه کرده حتی اونایی که روزه نمی گیرن! حیف اون افطاری های ساده و بی آلایش ، حیف اون دور هم جمع شدنای اعضای خانواده ها که شاید سال به سال یکی دوبار بیشتر اتفاق نیفته! حیف ، حیف ، حیف ...!

چه ماه شگفت انگیزیه این ماه رمضون! اگه یه پلی بک یکماهه تو زندگیت بزنی ، یاد خیلی چیزا می افتی، یه خیلی چیزا فکر می کنی... به صفا و محبت یه مادر سر سفره سحری،  به زلالی دعای یه مادر بزرگ سر سفره افطار، به سادگی افطاری هایی که تو کوی و برزن موقع اذان ، هر گوشه و کناری دیده میشد،  به زیبایی شعف لابلای خطوط چهره یه کودک که دین پدرش ادا شده و از زندان آزاد شده،  به معصومیت لبخند تو چهره یه بچه یتیم که یه نفر سرپرستیش رو قبول کرده و به خیلی چیزای دیگه. یاد این چیزا آدم ناراحت که نمی کنه هیچ بلکه کلی هم خوشحال می کنه، که عجب  آدمای نیکوکاری هستیم ما ایرانیا، عجب مملکت قشنگیه این  ایران خودمون ، عجب مذهب زیبایی اسلام و ...!

اما این داستان یه جاهای غم انگیزی هم داره، اون چیزی که داره شب عیدت رو خراب می کنه رو میگما...، آره فکر بعضی چیزا عجب ذهن آدم رو آشفته می کنه ! فکر نگاه منتظر مادری که انگار از فردا دیگه قرار نیست فرزندانش رو ببینه و شاید این انتظار تا ماه رمضون بعدی طول بکشه،   نگاه معصومانه یه بچه یتیم دیگه که حداقل باید تا ماه رمضون بعدی منتظر بمونه تا شاید اون موقع یه حامی براش پیدا بشه، ضجه دردناک صدها بچه ی دیگه ای که پدرشون تو زندانه شاید به خاطر صد هزار یا دویست هزار تومان اصلا یک میلیون تومان، و احتمالا باید تا ماه رمضون بعدی منتظر بمونن تا نوبت به اونها برسه، و هزاران فکر این تیپی دیگه ای که تو یه همچین شبی میاد سراغ آدم. آره ، این چیزا که هیچ ، تازه از فردا قراره اتفاقات دیگه ای هم بیفته...،  ازفردا دیگه خیلی از ما ها مواظب این نیستیم که به هر کسی هر تهمتی و بهتانی نزنیم، از فردا دیگه برای خیلی هامون مجاز میشه که به خاطر یک ریال ، دو ریال کلاه سر هموطنمون بذاریم، از فردا دوباره می تونیم دروغ بگیم، دروغهای جور واجور ، از فردا حتی به خودمون زحمت نمیدیم به خاطر گول زدن خودمون هم که شده حداقل روی بعضی از دروغ هامون برچسب مصلحتی بودن بزنیم تا مثلا شرمنده وجدان خودمون نشیم، آره خیلی هامون از فردا میشیم دوباره همون آدمای قبل از ماه رمضون، چون که اینجا ایرانه و ما هممون ایرانی هستیم و متاسفانه خوب بودنمون موسمیه و این یکی از بزرگترین دردای ماست.

خیلی جالبه اکثر ماها فقط تو یه موعدهای خاصی مثل ماه رمضون و حداکثر دهه اول محرم وظایف شرعی محول شده مون رو انجام می دیم ، تازه کلی هم برای همدیگه نوشابه باز می کنیم که عجب ملتی هستیم ما ، عجب کارایی می کنیم ما و ...

انگار نه انگار که مسلمانیم، انگار نه انگار که ما شیعه علی (ع) هستیم، انگار نه انگار که علی (ع) همیشه از یتیمان دلجویی می کرد نه فقط ماه رمضون، انگار نه انگار ...!

آره، از فردا با خیال خام پاکی بعد از ماه رحمت، بازم مثل کبک سرمون رو فرو می کنیم زیر برف و  لوح به اصطلاح سفید دلمون رو دوباره شروع می کنیم به خط خطی کردن، تا سال بعدی بیاد و احتمالا ماه رمضونی و یه پاکی تصنعی دوباره و  تداوم مسخره این دور باطل تو زندگی خیلی هامون!

 

+ نگاشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 12:53  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

اگر گوجه فرنگی می خواست خربزه ای باشد،

مسخره ای بیش نمی شد.

همواره در شگفتم،

که بس مردمان در این دغدغه اند،

که چیزی باشند که نیستند!

چرا باید خود را مسخره نمایاند؟

میتسوئو آئیدا(۹۱-۱۹۲۴)

+ نگاشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 11:9  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

بسمه تعالي

خدایا، به جامعه ام بیاموز که تنها راه به سوی تو، از زمین می گذرد، اما به من بیراهه های میان بر را نشان بده.

خدایا، به مذهبی ها بفهمان که آدم از خاک است ، بگو که: یک پدیده مادی نیز به همان ماده خدا را معنی می کند که یک پدیده غیبی، در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت. و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید، پس از مرگ هم به هیچ کار نخواهد آمد.

خدایا، به من توفیق تلاش در شکست ، صبر در نومیدی ، رفتن بی همراه ، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش، فداکاری در سکوت ، دین بی دنیا ، مذهب بی عوام ، عظمت بی نام ، خدمت بی نان، ایمان بی ریا ، خوبی بی نمود، گستاخی بی خامی ، مناعت بی غرور، عشق بی هوس ، تنهايي در انبوه جمعيت ، دوست داشتن بي آنكه دوست بداند ، روزي كن!

خدايا، مرا با ابتذال آرامش و خوشبختي مكشان ، اضطراب هاي بزرگ ، غم هاي ارجمند و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا كن . لذت ها را به بندگان حقيرت ببخش و درد هاي عزيز به جانم ريز!

خدايا، انديشه و احساس مرا به حدي پايين مياور كه زرنگي هاي حقير و پستي هاي نكبت بار و پليد شبه آدم هاي اندك را متوجه شوم ، چه ، دوست مي دارم بزرگواري گول خور باشم تا ، همچون اينان ، كوچكواري گول زن!

دوست نداشتم وسط پروژه اي كه احمد شروع كرده بود ، مطلبي رو بنويسم ، اما با توجه به مشغله هاي احمد چون ديدم كه در آپ شدن وبلاگ تاخير ايجاد شده ، به عنوان آنتراكت خواستم يه مطلب بنويسم، كه هم حوصلمون از مطالب طولاني سر نره ، و هم يه لطافتي در روحمون حاصل بشه ،  اميدوارم كه از خوندنش لذت برده باشين!

+ نگاشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 21:42  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

شگفتا که قرآن به یک سوره کوچک ختم می شود . آن هم به نام سوره استیعاذ( پناه بردن به الله). آن هم پناه بردن پیامبر بفرمان خدا و در پایان قرآن ! طرز بیان بسیار معنی دار است: « الله» به «الناس» ( توده مردم) اضافه شده است و سه بار تکرار و هر بار الله به یک صفت و قدرت ویژه ذاتی اش توصیف شده است. قل اعوذ برب الناس - ملک الناس - اله الناس .

در آیه اول : قدرت اربابی حاکم بر توده (زر) از طبقه اربابان مردم،در آیه دوم: قدرت ملوکیت (زور) از طبقه زمامداران و در آیه سوم: قدرت الوهیت از طبقه روحانیون (تزویر) که در مذاهب غیر اسلامی دارای ذات الهی و آب و گل ماورایی غیر خاکی هستند ، نفی می شود . (یقینا باید بین مفهوم روحانیت مطرح شده در این جمله و مفهوم عالم دینی در اسلام تفاوت قائل شد ، البته و صد البته که در جرگه عالمان دینی اسلامی نیز هستند کسانی که نقش همان روحانیون متزور ادیان دیگر را ایفا می کنند، ولی این مسئله هرگز برهان قابل قبولی برای نفی وجود و نفی اثر عالمان راستین دینی جهان اسلام نخواهد بود.)

انحصار این سه قدرت به الله به این معنی است که ادعای داشتن چنین قدرت هایی از طرف افراد یا طبقات سه گانه حاکم بر مردم  ادعای خداییست و پذیرفتنش نیز پرستش غیر خداییست و اینکه اسلام همواره تکرار می کند که : « الحکم الا لله » « یکون الدین کله لله» و «المال لله» ، خداوند مشخص می کند که ناس فقط یک «رب» دارد و آن هم « الله » است و یک معبود بیشتر نیست، آن هم « الله » است و یک مالک بیشتر نیست آنهم «الله» است. اینست معنای عبودیت در توحید، که عامل آزادی انسان در تاریخ است.

+ نگاشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 21:5  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

خدایا:پارسایان بزرگی را که در انزوای ریاضت و عزلت پاک عبادت یا علم یا هنر به «کشتن نفس» کمر بسته اند، هر چه زود تر توفیقشان ده ! تا در این طبیعت خوب خدا که هر موجودی را جز اینها معنایی است و در این اندام زنده جهان، هر ذره اي جز این انگل ها، سلولی و در این نظام هماهنگ خلقت، هر مخلوقی را جز این پاکان پوک، یا پوکان پاک نقشی است، جایی برای حشره ای که می داند چرا زندگی می کند، تنگ نباشد و خلقت از بیهودگی و عبث پاک گردد و در چشم ظاهر بین پیر حافظ، خطایی بر قلم صنع نیاید.

خدایا: به «سارتر» بگو اگر ملاک خیر را هم خود من - آنچنانکه می خواهم - می سازم، پس نیت خیرlebonsens) ) كه ملاك اخلاق مي گيرد چيست؟

خدايا: به ماترياليست ها بگو كه انسان درختي كه در ناخود آگاه، در طبيعت، تاريخ و جامعه مي رويد نيست.

 

اوقاتتون خوش، نماز و روزه هاتون قبول و موفق و مويد باشين !

+ نگاشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 21:1  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

                                    به نام پروردگار عشق و خالق زيبايي ها

 

روز هاي نسبتا زيادي بدون شما خوبان سپري كرديم ، چه صبح هايي كه بدون شما ولي با ياد شما به شب رسانيديم و چه شبهايي كه درهجر و فراغ شما صبح نموديم، دوست داريم باور نماييد كه در تمام اين مدت خود ما نيز همچون شما و حتي بيشتر از شما در رنج و عذاب بوديم ، رنج و عذابي كه گرچه تحمل ناپذير و جانفرسا بود ولي شرايطي را برايمان به وجود آورد كه قدر عزيزانمان را بيشتر بدانيم و متعهد تر از گذشته نسبت به ادامه راهمان مصمم شويم، حال گرچه مي دانيم و مطمئنيم كه خاطر همه شما عزيزان از دست ما و نبودن و ننوشتنمان مكدر است ، ولي حيف و صد حيف كه كاري جز اظهار شرمندگي و عذر خواهي از شما ، از دستان ناتوان ما بر نمي آيد، در عوض هم اكنون در پيشگاه تمامي بزرگواران تعهد مي نماييم زين پس هبوط حتي در سخت ترين شرايط نيز تنها نخواهد بود و مخاطبانش را تنها نخواهد گذاشت...! و چه شادمانه است تكرار فرياد گونه اين جمله كه ما برگشتيم و ما برگشتيم و ...! 

حال برای اینکه این پست ما نیز خالی از کلام دکتر شریعتی نباشد شعر زیبایی از ایشان را تقدیمتان می کنیم:

 

                                                     پوپک شیرین سخنم!

 

 

پوپكم !

     پوپك شيرين سخنم !

          اين همه فارغ از اين شاخه به آن شاخه مپر،

                 اين همه قصه شوم از كس و ناكس مشنو ،

                       غافل از دام هوس

                             اين همه در بر هر ناكس و هر كس منشين .

پوپكم پوپك شيرين سخنم !

      تويي آن شبنم لغزنده گلبرگ اميد ،

            من از آن دارم بيم ،

                 كاين لجن زار تو را پوپكم آلوده كند ،

                     اندرين دشت مخوف،

                          كه تو آزادي اش اي پوپك من مي خواني

زير هر بوته ي گل ،

     لب هر جويه ي آب،

           پشت آن كهنه فسونگر ديوار،

                 كه كمين كرده تو را زير درختان كهن ،

                       پوپكم! دامي هست ،

                              گرگ خونخواره ي بدكاره ي بدنامي هست.

سال ها پيش دل من كه به عشق ايمان داشت ،

         تا كه آن نغمه جان بخش تو از دور شنيد ،

              اندر اين مزرع آفت زده شوم حيات ،

                   شاخ اميدي كاشت.

                         چشم بر راه تو بودم كه تو كي مي آيي.

                                بر سر شاخه ي سر سبز اميد دل من ،

                                      كه تو كي مي خواني.

 پوپكم يادت هست ؟

      در دل آن شب افسانه يي مهتابي ،

           كه بر آن شاخه پريدي ،

                لحظه اي چند نشستي ،

                    نغمه اي چند سرودي ،

                        گفتم اين دشت سيه خوابگه غولان است ،

                             همه رنگ است و ريا ،

                                  همه افسون و فريب .

صيد هم چون تويي اي پوپك خوش پروازم ،

       مرغ خوشخوان و خوش آوازم

            به خدا آسان است.

اين همه برق كه روشنگر اين صحرا است ،

        پرتو مهري نيست ،

              نور اميدي نيست ،

                   آتشين برق نگاهي ز كمينگاهي هست ،

                        همه گرگ و همه ديو ،

                              در كمين تو و زيبايي تو ،

                                   پاكي و سادگي و خوبي و رعنايي تو .

                                        مرو اي مرغك زيبا كه به هر رهگذري ،

                                               همه ديو اند كمين كرده نبينند تو را ،

                                                   دور از دست وفا پنهان از ديده ي عشق ،

                                                         نفريب اند تو را .

 

                                                                                                                                         دکتر شریعتی - شهریور ۱۳۳۶

 

+ نگاشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 0:34  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

یک نمونه اش ، داستان قیام امام حسین (ع) است و یا نمونه دیگرش شهادت حضرت فاطمه (س) ،  خونی که برای شهادتی حماسی بنا شده است وسیله تخدیر شده، یعنی چه؟! راه تبدیل حماسه به تخدیر این است که اول عوامل تعریف کننده و حماسی را از بین ببریم و بعد عوامل تخدیر کننده و"شل کننده" را در آن وارد و تبلیغ کنیم تا اینکه خونی آنچنان جوشان به صورت یک مایه مسکن در آید و متحجر شود و دائم دور هم بچرخیم و بچرخانیم و بر الفاظی که نمی شناسیم و داستانی که در نمی یابیم گریه کنیم و تکرار کنیم! گریستن بر کسی که نمی شناسیم مثل خندیدن است ! چه فرقی می کند؟ آنها که سب علی می کنند، چرا سب علی می کنند ؟ چون نمی شناسدش و همان اندازه تاثیر ندارد که آنهایی که مدح علی می کنند و نمی شناسندش ؟!! در سوگواری و ذکر و یادآوری هم همینطور است ، ذکر اسم و اسم هایی که نه تنها نمی شناسیم بلکه حتی وارونه و بدجور می شناسیم !  قهرمان حماسه کربلا را به صورت کسی در آورده اند که در آخرین لحظات حیات از پست ترین مامورین دشمن استغاثه می کند ! خب این که ضرر ندارد برو و بر او گریه کن! خون حسین (ع) درست مانند خون مسیح شده است به این معنا که خودش را برای ملتش قربانی کرد ، در معنای کاتولیکی گفته می شد مسیح خودش را قربانی کرد ، تا خداوند از تقصیر اولاد آدم بگذرد و در اینجا هم می گویند حسین (ع) خودش را قربانی کرد تا خداوند از گناه این امتی که بر او می گریند ، بگذرد.

+ نگاشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 16:53  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

سه دهه از خاموشى آن صداى آرام و دلنشين كه از دلى سرشار بى قرارى و اخلاص برمى خاست، مى گذرد. در اين سه دهه هميشه بيست و نهم خرداد دلمان را به آرامگاه خلوت پشت ديوار زينبيه برده است. حتى روزهايى هم كه بيست و نهم خرداد نبوده و یاد او در دلمان زنده شده است ، باز به ياد بيست و نهم خرداد و آن هجرت غريبانه و مظلومانه و سبز و سرخ افتاده ایم و به یاد آن  گورستان خلوت چشم هايمان را با ابرها گره زده ایم. یقینا هیچ کس به شیوایی دکتر مصطفی چمران برای دکتر علی شریعتی مرثیه سرایی نکرده است:

ای علی! تو نماینده به حق محرومین و زجر دیدگان تاریخی، و من ناله دردمندان را از حلقوم تو می شنوم، خروش اعتراض آنان را در در فریاد رعد آسای تو می یابم، سرنوشت هزاران کارگر بدبخت را از دریچه چشم تو می بینم، که زیر تازیانه جلادان فرعون جان می دهند، و زیر تخته سنگ ها دفن می شوند، و من صدای خرد شدن استخوان های نحیف آنها را زیر تخته سنگها می شنوم . و ضجه دردمندان و ناله زجر دیدگان دلم را به درد می آورد.

ای علی! با خروش تو به جنگ استعمار و استبداد و استحمار بر می خیزیم و همراه تو تاریخ را می شکافیم، و فرعون و قارون ها و بلعم ها را لعنت می کنیم.

ای علی! همراه تو، در راه خدای بزرگ به مجاهدت بر می خیزیم و به اسلحه شهادت مجهز می شویم. من آن راهی را و مکتبی را مقدس می شمرم که غم ها و دردهای کثیف آدمی را به زیبا و پاک تبدیل کند و آن شخصی را تقدیس می کنم که روحش و احساسش و افکارش، قلب آدمی را صفا و جلا دهد و غم ها و دردهایش را زیبا و متعال کند . روح را از قفس آزاد کرده به آسمان صعود دهد . بر این حساب، دکتر علی شریعتی به درجه ی بی نهایت قابل تقدیس است، آدمی را منقلب می کند، روح را از قید زمان و مکان آزاد کرده به ازلیت و ابدیت متصل می نماید و در آسمان به سیر و سیاحت می پردازد و زیبایی های عجیب و خلاق و سوزنده را به آدمی نشان می دهد . و ابعادی جدید و مبهوت کننده و پرشکوه از خلقت را به ما می نمایاند...

و تو ای خدای بزرگ ! علی را به ما هدیه کردی تا راه و رسم عشقبازی و فداکاری را به ما بیاموزاند، چون شمع بسوزد و راه ما را روشن کند و به عنوان بهترین هدیه خود او را به تو تقدیم، تا در ملکوت اعلای تو بیاساید و زندگی جاوید خود را آغاز کند .

قسم به غم، که تا روزگاری که دریای غم بر دلم موج می زند، ای علی در قلب من زنده و جاویدی!

قسم به عشق، که تا وقتی که قلب سوزانم می جوشد و می خروشد و می سوزد، تو ای علی ! در قلب ما حیات داری، که جاذبه آسمانی عشق را در وجودمان به گردش در می آوری و حیات مارا از عشق و فداکاری سرشار می کنی .

سوگند به تنهایی که نتیجه عظمت و عشق و یکتایی است، و زاییده لطافت و اخلاص و عرفان است، که تا وقتی خدا تنهاست، تو علی در تنهایی ما وجود داری .

قسم به عدل و عدالت، که تا روزگاری که ظلم و ستم، بر دوش انسان ها سنگینی می کند، تو در فریاد ستمدیدگان علیه ستمگران می غری و می خروشی .

و قسم به شهادت، تا وقتی فدائیان از جان گذشته، حیات و هستی خود را در قربانگاه عشق فدا می کنند، تو بر شهادت پاک آنان شاهدی و شهیدی.

گزیده ای از مرثیه ی سردار رشید اسلام شهید دکتر مصطفی چمران بر سر مزار دکتر شریعتی در روز تشییع جنازه وی

 

 نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولیکن سخت مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

                                                              بدست طفلکی گستاخ و بازیگوش

                                                                                   او یکریز و پی در پی

                                دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

                                 و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

                                بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را !

 

+ نگاشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 10:40  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 
"فاطمه (س)  تبار ایمان و آزادی"

از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است. فاطمه یک "زن" بود . آنچنان که اسلام می خواهد که زن باشد. تصویر سیمای او را پیامبر، خود رسم کرده بود و او را در کوره های سختی و مبارزه و آموزش های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود. وی در همه ابعاد گوناگون "زن بودن" نمونه شده بود.

مظهر یک "دختر" در برابر پدرش. مظهر یک "همسر" در برابر شویش. مظهر یک "مادر" در برابر فرزندانش و بالاخره مظهر یک "زن مبارز و مسئول"، در برابر زمان و سرنوشت جامعه اش.

وی خود یک امام است یعنی یک نمونه، مثالی یک تیپ ایده آل؟؟، یک "اسوه"، یک "شاهد" برای هر زنی که می خواهد "شدن خویش" را خود انتخاب کند.

 

فاطمه وارث همه مفاخر خاندانش، وارث اشرافیت نوینی که نه از خاک و خون و پول، که از پدیده وحی است. آفریده ایمان و جهاد و انقلاب و اندیشه و انسانیت و... بافت زیبایی از همه ارزشهای متعالی روح محمد (ص)، نه به عبدالمطلب و عبدمناف، قریش و عرب. که به تاریخ بشریت پیوند خورده و وارث ابراهیم است و نوح و موسی و عیسی. و فاطمه تنها وارث او .

انا اعطیناک الکوثر/فصل لربک وانحر/ان شانئک هوالابتر

به تو "کوثر" عطا کردیم. ای محمد، پس برای پروردگارت نماز بگذار و قربانی کن.همانا، دشمن کینه توز تو همو "ابتر"است.

اکنون یک دختر ملاک ارزشهای پدر می شود . وارث همه مفاخر خانواده می گردد و ادامه سلسله تیره و تباری بزرگ . سلسله ای که از آدم آغاز می شود و بر همه راهبران آزادی و بیداری تاریخ انسان گذر می کند و به ابراهیم بزرگ می رسد و موسی و عیسی را به خود می پیوندد و به محمد می رسد و آخرین حلقه این "زنجیر عدل الهی"، زنجیر راستین حقیقت، فاطمه است . آخرین دختر خانواده ای که درانتظار پسر بود .

و در پایان

خواستم بگویم فاطمه دختر خدیجه است، دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه دختر محمد(ص) است، دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که : فاطمه همسر علی (ع) است، دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که: فاطمه مادر حسینین است، دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه مادر زینب است، باز دیدم که فاطمه نیست.

نه اینها همه هست و این همه فاطمه نیست .

فاطمه فاطمه است.

 برگرفته از مجموعه آثار ۲۱(فاطمه، فاطمه است)/با تلخیص

+ نگاشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 9:47  توسط عبدالله رضائی ثمرین | 

غالب روشنفکران در سال های اخیر ، این طور فکر می کنند ، که دیگر حرف زدن فایده ای ندارد و از «درد» سخن گفتن بیهوده است . تاکنون همیشه حرف می زدیم و از درد می گفتیم و هیچ کاری نکردیم و وارد عمل نشدیم. بنابراین باید به دوران حرف خاتمه داد و هرکس برای اصلاح شهر و خانواده اش ، باید وارد عمل شود .

به نظر من ، در این مورد یک سهل انگاری پیش آمده است ، زیرا ما تاکنون حرف نمی زدیم و از درد سخن نمی گفتیم و در باره درد ، تحلیل و دقت علمی درست، نمی کردیم. بلکه فقط از درد می نالیدیم، و بدیهی است که از درد نالیدن بی ارزش است .

ما تاکنون به هیچ وجه درباره ی درد های روانی و اجتماعی مان درست حرف نزده ایم . گاه ممکن است این اشتباه پیش آید ، که خیال کنیم ما دردها را می شناسیم و باید در پی درمانش برویم ، اما متاسفانه باید گفت ، که ما درد ها را نمی شناسیم.

کسانی که وارد عمل شدند و مشکلات و انحرافات و بدبختی هایی را که ، در مرحله عمل ، انسان تجربه می کند ، دیدند و تجربه کردند ، خوب می فهمند و احساس می کنند که تا چه حد در باره ی درد ، کم حرف زده ایم ! و در باره ی شناخت درد ها و فساد ها و انحرافات ، آگاهی مان اندک است.

حتی در باره ی عقاید و مکتب اعتفادی و مذهبی مان ، نه تنها به اندازه ی کافی حرف نزده ایم ، بلکه اصلا حرف نزده ایم ! چگونه ما می توانیم بگوییم ، که درد ها را را می شناسیم و به اندازه ی کافی حرف زده ایم و حالا نوبت عمل است ، درحالی که جامعه ما مذهبی است و باید مبنای عمل مان ، مذهب ما باشد ، و هنوز این مذهب مان را نمی شناسیم؟!

نمی دانم چگونه ما می توانیم ادعا کنیم ، که مرحله شناخت و حرف تمام شده و هنگام عمل رسیده است! من نمی خواهم بگویم که وقت عمل نیست ، همیشه باید حرف زدن و عمل کردن شناختن و به کار بستن ، با هم توام باشد . این سنت پیغمبر اسلام است ، که هیچ وقت زندگی را به دو فصل تقسیم نمی کرد